تبليغاتX
دنیای کودکانه کیهان
دنیای کودکانه کیهان

آخرین املای کلاس اول

عزیزانم امروز که دیکته می نویسید کتاب ها را تمام کرده ایم .امید وارم که به لطف خداوند و یاری یکدیگر  همه چیز را یاد گرفته باشید . من وجدانم آسوده است چون برای تربیت و آموزش شما ها از هیچ گونه فداکاری و تلاش دریغ ننموده ام و با صبر و  حوصله و عشق و علاقه و ایما ن دست های پر قدرت شما ها را گرفته ام تا در آینده پیروز و خوش بخت باشید .شما ها بچه های خوب و تلاشگر و فعال بودید و با هم همه چیز را یاد گرفتیم .

از شما خو اهش می کنم همیشه خدا را شکر کنید و از او سپاس گزار باشید و با علاقه درس بخوانید .

آموزگار اول

به امید دیدار،خدانگه دار

 این آخرین  دیکته کلاس اوله که هفته پش نو شتن ولی  تا ۷ خرداد کلاس ها جریان داره ... هرروز منتظر بودم که برنامه امتحانی بدن و  هفته آخر رو مثل اون زمان های خودمون به امتحان بگذرونیم ولی هر چی از کیها ن سوال می کردم که برنامه امتحانی دادن بهشون ،جوابش منفی بود تا این که زنگ زدم به مدیرشو ن و ایشون گفتن که امتحانی در کار نیست و از همون ورقه های موجود در پو شه  و کار کرد یک ساله شون  خانم معلم در موردشون نظر خواهد داد .

داریم برنامه ریزی می کنیم برای تولد ،امسال کیهان تصمیم گرفته که پنج شش نفر از  دوست های صمیمیشو دعوت کنه .

روز یکشنبه ،  جشن الفبا تو مدرسه برگزار خواهد شد و ان شاالله تو پست بعدی با یه عالمه عکس تولد و جشن  می آییم ....

جو جه هامون هم دارن بزرگ می شن و دیگه هیچ کس نمی تونه دستش رو ببره تو قفس ،چون مامان مرغه نوکش می زنه ...

 جو جه ها دو سه روز بعد از تولد :

جو جه های دو سه روز ه

 و گل های زنبق کوچه ما تقدیم به دوستان خوب وبلاگی :گل های زنبق

در پناه حق




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه سوم خرداد 1391 توسط مامان و کیهان
   تولد


دیروز ظهر که  رسیدیم خونه  بابا گفت که از تو قفس خانم مرغه صدای جیک جیک میاد رفتیم و بی صدا گو ش دادیم .صدای جیک جیک خیلی یواش بود  و به سختی شنیده می شد. بابا می گفت که جوجه ها قبل از به دنیا اومدن تخم رو سو راخ می کنن و از اون جا نفس می کشن .

تا عصر چندین بار رفتیم و نگاش کردیم ولی خبری از جو جه  نبود ولی صبح وقتی رفتیم پیش خانم مرغه با یه منظره بی نهایت زیبا مواجه شدیم یکی از جو جه ها متولد شده بودو نشسته بود زیر پر مامان مرغه و از اون جا داشت نگاه می کرد: اون قدر خو شگل و دوست داشتنی بود که خدا می دونه، یه جوجه طلائی و سیاه

مامان مرغهو اولين جوجه ش

مامان مرغه و اولين جو جه

کلی ذوق تولد اولین جو جه مون رو کردیم . بقیه تخم ها رو هم  كه نگاه کردیم ديديم ، از يه نقطه شكسته شدن و امروز همه جو جه ها متولد می شن ...

بابا و کیهان که رفتن من جلوی قفس نشستم و داشتم خانم مرغه رو نگاه می کردم که  یک صحنه بی نظیر  رو دیدم : صدای شکسته شدن یکی از تخم ها  رو می شنیدم ،زیر بال مامان مرغه سر جوجه از تخم بیرون امد، خیس بود و چشماشو باز نکرده بود یه کم تقلا می کرد  و بعدش استراحـــــت  می کرد. مرحله بعد  یه قسمت از بدنش رو هم بیرون آورد و دوباره استراحت و آخر سر تمام بدنش از تخم بیرون اومد. ماما مرغه متو جه بود که داره جو جه  ش متو لد می شه ولی اصلا و ابدا کاری نمی کرد  . در نهایت صبوری تما شا می کرد و مطمئن بود که جو جه کار خودشو بلده .جو جه به پشت افتاد و کمی تقلا کرد با دستم رو به شکمش  جابه جاش کردم .اونم  در حالیکه تلو تلو می خورد راهشو پیدا کرد و رفت زیر مامانش !!!!!!!

دومين جو جه در حال تولد

 تخم دومين جوجه پس از تولد ش

در اون لحظاتي كه تولد جوجه رو نگاه مي كردم حال غريبي داشتم!!  به قـــــدرت خدا و به عظمتش فكر مي كردم.

مادر با  صبوري نگاه مي كرد و دخالتي در كار كائنات نمي كرد و جوجه خودش مي دونست چه جوري تخم رو بشكنه و از اون جا بياد بيرون و بعد از بيرون اومدن  خودش راهشو پيدا كرد و رفت زير مامان مرغه كه خشك بشه .

احساس مي كردم تمام هستي دست به دست دادن كه اين مو جود  خودش رو به ظهور برسونه . تمام اين پديده ها نمي تونه حاصل تصادف باشه و شعور و هوشمندي عظيم و خالق قدرتمندي وجود داره  كه از يك سلول تخم  ،  مو جودي زنده رو به وجود  و به ظهور  مي رسونه    . خو شحالم كه اين شانس رو داشتم كه با چشم خودم اين صحنه رو ببينم .

 برگ درختان سبز در نظر هوشيار                                        هر ورقش دفتريست معرفت كردگار !

 




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391 توسط مامان و کیهان

خواب ديدم

شب وفاتش يه خواب ديدم

 يه خواب صادق

 خواب يه اسمون به رنگ لاجوردي رو ديدم، از اون رنگ ها كه نمي توني تو صيفش كني ،از همون رنگ هاي چشم نواز و زيبا ، از همون ها كه فقط و فقط تو خواب مي بيني ،از همون رنــــــــــگ هاي خدائي. اسمون پر از ستاره بود.پر از ستاره هاي پر نور و درخشان  .... يه ستاره دنباله دار هم بود .ستاره دنباله دار ولي گرد بود و بزرگ و من  تعجب  كردم از اين كه هميشه فكر مي كردم ستاره دنباله دار يه باريكه نور هست . اين ستاره دنباله دار  در گوشه سمت راست اسمون از  ديدم محو شد.

از بين   اين ستاره ها ي پر نور  چندين ستاره درخشش بيشتر و بيشتر شد  . ستاره ها  مرتب شدن و نو شتن :

                                                         "فا طمه زهرا "

اون رنگ لاجوردي رو نمي تونم فراموشش كنم

 او ن ستاره دنباله دار

 او ن ستاره هاي پر نور

 و فاطمه زهرا

خوابم رو به عزيزي گفتم وگريه كردم.گفتم از روزي كه خوابش رو ديدم مهرش افتاده به دلم. او كي بود؟ واقعا فاطمه كي بود ؟او گفت فاطمه،فاطمه بود .

گفت رنگ لاجوردي رنگ عدم هست از سبز كه رد بشي مي رسي به آبي و آبي رنگ خداست . اون ستاره دنباله دار كه بين ستاره ها خود نمائي مي كرد محمد بود كه از خودش فاطمه، يك دنيا رو شنائي و نور رو به ياد گار گذاشت ،فاطمه اي كه  مادر پدرش بود، ستون خانه علي بود و مادر حسن و حسين و زينب  .و از  او  بود نسل محمد .... 

فاطمه يك دنيا بود ،فاطمه ،زهرا بود و نور  .

ميلادت مبارك

مادران و بانوان سرزمينم كه عشق مي بخشید و عشق مي كارید و عشق درو مي كنید روزتان مبارک . خداوند توفیق درک مقام این عزیز و قدم گذاشتن در راه او را به همه  مشتاقان عنایــــــــــــــت قر ماید .آمین

 




نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391 توسط مامان و کیهان

کیها ن ،چهار شنبه ها  امید رو دعوت می کنه به خونمون .وقتی هم می ره مدرسه به من می گه :

"می رم مدرسه، برمی گردم خونه تمیز باشه  .امروز امید میاد خونمون ."

امید که میاد در کنار بازی ،کلی هم دعوا می کنن ، با همدیگه قهر می کنن و شاید کتک کاری هم بشه .ولی خوب بالاخره با هم کنار میان .بعضی وقت ها من وارد می شم و وسیله ای رو که مو جب دعواشون شده رو از شون می گیرم. بعضی وقت ها هم خودشون یه بازی انتخاب می کنن که دعوا نکنن و هفته بعد دوباره روز از نو و روزی از نو ...

روز شنبه رفته بودم مدرسه . زنگ تــــــــفریح بود و کیهان و امــــید تو حیاط بودن . داشتن با هم نمایش اجرا می کردن . هیچ کسی رو هم  دور و بر خودشو ن راه نمی دادن  .کیهان که می گه بن تن شده بودیم و داشتیم  سید علی رو ادب می کردیم .تو مشق هاش هم که دقت می کنم می بینم داره مثل امید می نویسه .می خواد مو هاش مثل امید فر فری باشه .می خواد مثل اون عینکی باشه و ا ون روز به مامان بزرگش گفته :

"اگه امید بگه من خودمو از بالای دیوار پرت کنم پائین من به حرفش گو ش می دم، چون دوستمه "

مامان بزرگ هم بهش گفته بود  که دیگه با امید دو ست نباشه (راه حلی که مامان ها هم در مورد ما اجرا می کردن و پاک کردن صورت مسئله و ...)  کیهان هم گفته بود نه خیر من باهاش دوستم ... .

راستش من هم  تعجب کرده بودم از  این که  دوستیهای عمیق و بی حساب و کتاب رو ما  در سنین راهنمائی و بالاتر تجربه کردیم  و این ورو جک هنوز  اول دبستان  هست   .

یادم افتاد اگه  دوستام بهم می گفتن که خودمو از بالای دیوار پرت کنم  قبول می کردم .یادم افتاد که دوستام برام از هر کس دیگه ای مهم تر بودن . یادم افتاد که من و خاله حوا که تو دانشگاه دوست بودیم ،   بهش اجازه نمی دادم با کس دیگه ای دوست بشه و او هم در نهایت صبوری کنار می اومد.یادم افتاد که تو عروسیم نصف سالن دوستای من بودن و نصفشون رو  دعوت نکرده بودم .یادم افتاد که الان هم  دوستام برام جزء باارزش ترین دارائی هام هستن .

به کیهان گفتم که در مقابل دوستش وظیفه داره که اونو راهنمائی کنه و نذاره که کارهای خطر ناک رو انجام بده مثل پریدن از دیوارو یا مثلا سیگار کشیدن و ...نه این که خودش هم با اون همراهی کنه و از دیوار بپره .

ظاهرا  قبول کرد ولی یکی دو روز بعد ازش پرسیدم که کیهان اگه  امید بگه از دیوار بپرین تو هم می پری گفت: آره .من متوجه شدم نصایحم کار خودشو کرده .

 بالاخره بابا پس از چند روز اين در و اون در زدن ،ده تا تخم نطفه دار از دوستشون خريدن ، يكي دو روز هم دنبال كاه بودن .يه قفس ديگه هم برا خانم مرغه خريديم كه مامان مرغه و جو جه هاش يه قفس متعلق به خودشون داشته باشن . از روز ۶ ارديبهشت  مامان مرغه نشسته رو تخم ها و اگه همه چي خوب پيش بره ۲۷ ارديبهشت جو جه هاش  متولد مي شن . بابا  هر روز صبح  مرغه رو  از لونه ش بيرون مياره تا غذا بخوره و با حو صله ظرف غذا و اب رو  جلوش نگه مي داره ، ولي مرغه خيلي كم غذا مي خوره  ، خورده نخورده مي خو اد بره بشينه روي تخم هاش. اول كمي جا به جاشون مي كنه و همشون  رو مي گيره زير بال و پرش .

ياد حرف عزيز ي افتادم كه كه مي گفت  امتيازي كه براي عشق مادر به فرزند تعلق مي گيره  صفر هست چون از روي غريزه هست و من  اين جمله رو اين روز ها با ديدن مامان  مرغه  لمس مي كنم : واقعا حواسش به خوردن هم نيست و فقط مي خواد بشينه رو تخم هاش  .حتي صداش هم تغيير كرده .

خداوند متعال در  هر جنبنده اي براي بقاي نسل خودش تمهيداتي قرار داده و  غريزه :چيزي كه نه  مي شود آموخت و  نه آموزش داد  بدون تجربه قبلي و به طور خودكار او را به سمت توليد نسل هدايت مي كند و من چه قدر از خودم شرمنده ام از اين كه تمام اين هفت سال به  حس مادري خود بسيار بسيار افتخار مي كردم و از اين كه من مادري مي كنم در حق پسرم ،خودم را بي نهايت لايق مدح و ثناي همسر و فرزندم مي دانستم .در حالي كه مرغه بدون هيچ چشم داشتي با حو صله و ارامش بيست و يك روز بر روي تخم ها مي نشيند و بعد از تولد جو جه ها با تما م وجو د از اونا حمايت مي كنه و عشق مي ورزه  بي هيچ تو قعي ...اين جا هست كه در برابر اين عظمت در جهان هستي خود را هيچ و هيچ مي بينم و گرفتار من و من و من و من ها و منها و منها .

 با ارزوي توفيق الهي     

 هر سو که دویدیم همه روی تو دیدیم
هر جا که رسیدیم سر کوی تو دیدیم
هر قبله که بگزید دل از بهر عبادت
آن قبله دل را خم ابروی تو دیدیم
هر سرو روان را که در این گلشن دهرست
بر رسته بستان و لب جوی تو دیدیم
از باد صبا بوی خوشت دوش شنیدیم
با باد صبا قافله بوی تو دیدیم
روی همه خوبان جهان را به تماشا
دیدیم ولی آینه روی تو دیدم
در دیده شهلای بتان همه عالم
کردیم نظر نرگس جادوی تو دیدیم
تا مهر رخت بر همه ذرات بتابید
ذرات جهان را به تک و پوی تو دیدیم
در ظاهر و باطن به مجاز و به حقیقت
خلق دو جهان را همه رو سوی تو دیدیم
هر عاشق دیوانه که در جمله گیتی است
بر پای دلش سلسله موی تو دیدیم
سر حلقه رندان خرابات مغان را
دل در شکن حلقه گیسوی تو دیدیم
از مغربی احوال مپرسید که او را
سودازده طرّه هندوی تو دیدیم
(دیوان شمس مغربی، غزل 139) 
                                                                                                                                           




نوشته شده در تاريخ دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391 توسط مامان و کیهان

همیشه مو قع رانندگی از وانتی ها و پیکان ها شاکی میشم . حرص می خورم و پشت سرشون بد و بیراه می گم .به همه هم تو صیه می کنم که این وانتی ها رو سر به سرشون نذارین. بذارین رد شن برن و بعدش با خودم می گم چی می شد تو خیابون هامون این تاکسی ها و وانتی ها و پیکان ها نبودن ؟

 اون روز داشتم تو اتوبان تبریز، تهران رانندگی می کردم چشمم افتاد به یه وانت که پشتش نو شته بود :

                                         خدا با توست ،تو با خدا باش

یه لحظه ماشین رو کشیدم کنار و به این فکر کردم که این یه پیام بود که دیگه با این وانتی ها در تضاد نیاشم.با خودم گفتم عیار راننده وانتی چی هست و به کجا ها رسیده و من کجام ؟ 

چرا همیشه قضاوت می کنیم ؟چرا به همه  مار ک  می زنیم  ؟قبل از این که ببینیمش، وقتی که شغلش رو می شنویم، وقتی اسمش رو می شنویم ،وقتي مي شنويم كجا زندگي مي كنه ،وقتی می بینیمش و حتی وقتی که سال هاست باهاش دوستیم  ...

                                                                  

هستي مانند كتابي در برابر ما گشوده هست و به ما مي آموزد و در اين راه ديگران را نيز وسيله اي براي آموختن به ما قرار مي دهد .تا هر كسي چه تو شه اي بردارد به قدر فهم و وسع خود ...

ايما ن دارم كه هيچ اتفاقي ،اتفاقي نيست. هر چيزي در زندگي ما حكمتي دارد و  خداوند متعال در جهان هستي با حكمت خود، افراد را در مقابل هم قرار مي دهد تا از يكديگر بياموزند  .پس همه ما هم معلم هستيم و هم شاگرد .خداوند توفيق آموختن بهترين درس ها را به همه ما عنايت كند .

در پناه حق

 




نوشته شده در تاريخ سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391 توسط مامان و کیهان
   هديه


هفته پیش  سه شنبه قرار بود که کیها ن و هم کلاسی هاش از طرف مدرسه به اردو برن  ولی در اثر بارندگی دوشنبه  هوا  کمی  سرد بود . تو مدرسه وقتی  بهشون گفته بودن  امروز  اردو نمی ریم بچه ها حسابی پکر شده بودن ولی خانم معلم  بچه ها رو برده بود حیاط و  باهاشون بازی کرده بود و کلی بهشون خوش گذشته بود . يکشنبه رفتن پارک ائل گلی .کیهان همیشه شاکی هست که من نمی تونم  تو مدرسه با دوستام  بازی کنم  ولی خدا رو شکر که این دو سه ساعت اردو این فر صت رو براشون به وجود آورد تا دل سیر با همکلاسی هاشون بازی کنن .بردن اسباب بازی و موبایل  به اردو  آزاد بود  .

آموزش نشانه ها در حال اتمام هست به غیر از" ظ "همه رو یاد گرفتن. ولی فعلا همه شون جا نیفتاده که کدو م کلمه با کدوم حرف نوشته می شه  .خانم معلم تند تند در حال امتحان گرفتن هست :ریاضی ،املا ،بنویسیم ،قرآن و علوم ...بعضی ها رو تمرین می کنیم ولی بعضی ها رو نه ولی اشتبا هاتش خیلی کم و در حد بی دقتی هست .دیروز در درس ریاضی صد رو هم یاد گرفتن .اول سال همش فکر می کردم این کتاب رو چه جوری می خوان به بچه ها آموزش بدن چون تقریبا درس های سوم دبستان رو داره ولی خانم معلم می گفت که همه بچه ها تقریبا خوب یاد گرفتن .

هفته قبل  كيهان دو سه تا هديه گرفته :خاله حوا جون یه مار پارچه ای به کیهان هدیه  داده .از ذوقی که تو چشماش و تو صورتش  دیدم وقتی هدیه رو گرفت به خاله گفتم که خیلی خوشش اومده ..ماجرا ها داریم با این مار که اسمش خال خالی هست :می بریمش پارک ،خونه مامان مهری و مامان اشی .

خاله سحر هم نارین لاک پشت  کوچو لو ی مهمونمون رو دادن به ما و یه دوست هم براش خریدن که اسم اونو هم گذاشتیم: سارین  .سارین روز های اول لب به غذا نمی زد و ما هم نگران بودیم که نکنه بمیره ولی دو سه روزی هست که یه کم غذا می خوره و باعث خو شحالیمو ن شده .

براتون نوشتم که اقا خروسه رو فروختیم ولی دو تا مر غامون رو  هم چنان داریم و روز ی دو تا تخم می ذارن .مرغ دیوانه یه هفته هست که حال نداره و کز می کنه یه گو شه می شینه. اولش کمی نگران شدیم فکر کردیم مریض شده ولی وقتي دیروز بابا دو تا تخم گذاشته تو قفس و  رفته نشسته رو شون فهمیدیم خانم کورچ افتادن می خوان به سلامتی مادر بشن .

از اون جائی که ما خروس نداریم باید بریم چند تا تخم مرغ نطفه دار بخریم و کمی کاه تا خانم بیست و یک روز روشون بشینه و چند تا جوجه کاکل زری  برامون بیاره ...

خودشو پهن  کرده  رو تخم ها و با جدیت داره گرمشون می کنه. خبر نداره که تخم های خودشه و جو جه نمی شن .  کیهان هم که دستش رو می بره تو قفس می خواد از تخم هاش در برابر اون  محافظت کنه .

 از اين روز هاي بهاري تا اون جا كه بتونيم  بهره مند مي شيم و از ديدن درخت هاي غرق در شكوفه و تازه جوونه زده سرمست  مي شيم .

كيهان در اغوش شكو فه ها :

كيها  ن و باغ و شكو فه ها

 

 در پناه حق

 

 

 




نوشته شده در تاريخ سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391 توسط مامان و کیهان

مدت هاست که با  حرف گو ش کرد ن پسرک مشکل داریم ..تا جائی که بتونه مقاومت می کنه و حرف گوش نمی ده . كتابخونه پره از كتاب هائي در زمينه تعليم و تربيت :مرز هائی برای کودکان ،چگونه با کودکم رفتار کنم ،به بچه ها بگو ئیم از بچه ها بشنویم ،هنر پسر داری و ....

 احساس كردم مشكل اينه كه قاطعیت لازم رو ندارم. پس وقتی حرفی رو بهش می زدم می گفتم کیهان این کار رو انجام بده والا پارک نمی ریم ،والا تلویزیون تعطیله ،والا قصه شب بهت نمی گم ...

یه مدت روشم  واقعا  خوب جواب داد و من هم كلي خوش خوشانم شد كه  مطالعه  كتاب و استفاده از  روش های تربیتی  نوين خيلي خوبه !!!

ولی این اواخر وقتی بهش  می گفتم کاری رو انجام بده می پرسید اگه انجام ندم و وقتی می ديد که اگه انجام نده تنبیهی که در نظر گرفتم زیاد براش مهم نیست تو ذهنش دو دو تا چهار تا می کرد و کلا بی خیال حرف گو ش کردن می شد ..من هم که اصرار داشتم به حرفم گوش بده درجه  تنیبه رو بالا می بردم، مثلا اگه گفته بودم یه شب بهت قصه نمی گم می گفتم یه هفته قصه نمی گم وکیهان هم مطمئن بود که من فردا یادم می ره که بهش چی گفتم .

و باز هم روش من بی نتیجه شد!

 ولی به یه نتیجه دیگه رسیدم وقتی می خوام کاری رو انجام بده نه لازمه بهش رشوه بدم نه لازمه تنبیهش کنم فقط  بدون این که عصبانی بشم حرفم رو چندین بار تکرار می کنم. وقتی بهش گفتم می خوایم ظهر بخوابیم پرسید اگه نخوابم و من هم در کمال خونسردی گفتم می خوابیم دو سه بار اصرار کرد و لی من باز هم خونسردانه گفتم نه خسته ایم می خوابیم . البته مواقعی که می بینم واقعا دلش نمی خواد کاری رو انجام بده اون وقت راه حل دیگه ای پیدا می کنیم .

 هفته  قبل باز هم هفته دوستی بود برا کیها ن: دو شنبه با همکلاسیش فراز رفتیم پارک ،چهار شنبه با امید رفتیم باغ و پنج شنبه هم  خونه رز و ارکید .

یه درخت سنجد که به طرز عجیبی روی زمین رشد کرده بود رو  با فراز به عنوان پنا هگاه انتخاب کرده بودن و داشتن نقشه می کشیدن که  سید علی که خیلی تو کلاس اذیتشون می کنه  رو بیارن و به حسابش برسن ..

كيها ن و فراز

باامید  یه کلکسیون جمع کرده بودن  از سنگ و گل و تخته و  هر ماه قرار شده پیش یکیشون بمونه. مامان هم وظیفه حمل این کلکسیون گران بها رو به عهده داشت.

سر به سر  غازها  می گذاشتن  و از وسایلمون در مقابل  اونها دفاع می کردن .از طبيعت و زيبائي هاش و درخت هاي غرق در شكوفه هيجان زده مي شدن .دنبال حلزون و لاك پشت و كرم خاكي هم بودن .شب  کیهان  ساعت ده روی مبل بیهوش شده بود  .كه از  نوادر روز گار )

كيهان و اميد

 درختان غرق در شكو فه باغ

درخت زرد آلو :

روز پنج شنبه هم مهمون خونه رز و اركيد بوديم ..چند ساعتي تو خونه بازي كردن ،شام خورديم و بعدش رفتيم پارك .خيلي وقت بود كه خواهر ها رو نديده بود و حسابي خوش گذشته بود بهش  .

درس و مشق و علم آموزي هم در جريان هست. بعد از عيد دو تا ديكته نوشتن كه دو سه تا تو هر كدومشون اشكال داره. كتاب گاج فارسي رو تو تعطيلات عيد تا اون جا كه خونده بودن نوشتيم ولي رياضي رو نتونستيم ....مفاهيم رياضي رو كه ياد گرفته بود فراموش كرده . امتحان رياضي هم قرار بود بگيرن كه مونده برا هفته بعد .

ديروز حرف "ط"رو ياد گرفتن و مي نويسه: طناب ،طبل ،انضباط ....

اوقاتتان  بهاري

بعدا نوشت :مدتي هست كه نمي تونم به  وبلاگ دوستان سر  بزنم و وقتي با هزار مصيبت  صفحه  باز مي شه ،نمي تونم نظر بدم .نمي دونم مشكل از چي هست؟

شما هم اخيرا با اين مشكل مواجه شدين يا ايراد از مرورگر اينترنت من هست ؟

 

 

 




نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391 توسط مامان و کیهان
.: :.


قالب وبلاگ